خرید بک لینک
جرقه ای به مهمات خاطرات زده شد و بوی آتش چوب و دود شد عصاره احیای یادهایی کهنه از لذت های به جا مانده از دورانی دور. لرزش ماشینی که در آن گهواره خاطرات کودک مست مرا به خوابی به انتهای لذت جاودانگی آن حس ناب میبرد. پچ پچی که بدلیست از لالایی بی تمنای مادر. گفتمانی که در آن گوش میشود مجرای نوازش عشق بی جواب مادر.
کهنه دردیست که در بند وجود فریاد میزند این بی صبر فرزند من. راه نشانش میدهم اما بیتابیش چاره ای جز رها کردنش در همان خسته گذرگاه بی توجهی نمیگذارد.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

نشان ثوابی که امروز آیتی بر گناه فراموشکاری من است. انگشتر عقیقم خاک غربت می خورد و صاحبان اصلی آن خون دل میخورند. این رنج بر تو میگذرد و روحت قصد رفتن از بدن بیجانت میکند. اما خفت آن برای منی میماند که بدن بی روحم به جان نان و روغنی ادعای انسان بودن میکند.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

انگشت های او که زبانی شده اند با قصه هایی ناگفته از نادیده هایی که به گوش قلب مینشینند و به ژرفای دل رخنه میکنند. درنگی به اندک قصد آنها برای اوج و ضربتی به حدت بال زدن فرشته ها. چشم هایش رقص را در کران بی پایان رویاییم به طلوع میگذارد و آن نوش که مدهوش کند را به طریق وصف ناشندنی به سوی من میفرستد. سماع فرشته ها به نمایشی گشته که همایش بی پروای خردمندان بیهوش گشته و ناگفته های که نقل مجلس سکوت موسیقی آن بزم گشته. تقریبی از اوج به تباهی سوختن مبدل گشته و آخر صدای بال زدن قطع میشود.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

امروز صدای ضربان قلبم که کوک آن را روز اول به مهرت گره زدی را شنیدم. صدای تپیدنی که از دوری در سینه بیقراری میکرد و در ترس از تنها شدنش به دیوار سینه میکوبید. اگر هنوز رنگ ها و نقش ها معنی دارند از یاد تو هستند و آن روز مباد که یاد تو احیا نشود که این تپش دیگر حیاتی ندارد.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

از آن دسته وقت هایی هست که میشینم و دلم پر میکشد. لحظه هایی که عقل هم بازی روحم میشود و با رویا جلا میدهد به خستگی های رسوب کرده در خسته دل من. روح همچان پیری که یاد جوانی کرده تکانی به خودش میدهد، تکانی به پلک ها میدهد و غصه ها را به آب روان اشک میدهد میروند. عقل آن گوشه میرود مینوازد و نگاه میکند که این پیر روزی چه اوج ها که میگرفته و چه دلدادگی ها کرده. سفره ای باز میشود به پهنه آن امن دیار که گوشه آن بزرگ مردی چشم به راه هست و آغوشی که من را میخواند.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

صفحه بندی