برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
نشان ثوابی که امروز آیتی بر گناه فراموشکاری من است. انگشتر عقیقم خاک غربت می خورد و صاحبان اصلی آن خون دل میخورند. این رنج بر تو میگذرد و روحت قصد رفتن از بدن بیجانت میکند. اما خفت آن برای منی میماند که بدن بی روحم به جان نان و روغنی ادعای انسان بودن میکند.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
امروز صدای ضربان قلبم که کوک آن را روز اول به مهرت گره زدی را شنیدم. صدای تپیدنی که از دوری در سینه بیقراری میکرد و در ترس از تنها شدنش به دیوار سینه میکوبید. اگر هنوز رنگ ها و نقش ها معنی دارند از یاد تو هستند و آن روز مباد که یاد تو احیا نشود که این تپش دیگر حیاتی ندارد.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
از آن دسته وقت هایی هست که میشینم و دلم پر میکشد. لحظه هایی که عقل هم بازی روحم میشود و با رویا جلا میدهد به خستگی های رسوب کرده در خسته دل من. روح همچان پیری که یاد جوانی کرده تکانی به خودش میدهد، تکانی به پلک ها میدهد و غصه ها را به آب روان اشک میدهد میروند. عقل آن گوشه میرود مینوازد و نگاه میکند که این پیر روزی چه اوج ها که میگرفته و چه دلدادگی ها کرده. سفره ای باز میشود به پهنه آن امن دیار که گوشه آن بزرگ مردی چشم به راه هست و آغوشی که من را میخواند.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی